Wednesday, July 08, 2009

الندا شهر آلوده است....؛

به نام او

الندا، آن روزها که می دیدمت یادم رفته بود به تو بگویم که حواست به کثیفی های شهر باشد... گرد و غبار کثیف شهر بر تن همه مان نشسته و همه مان را آلوده کرده... یادم رفته بودم به تو بگویم که موقع بیرون رفتن ماسک بزن تا هوای این شهر کثیف در سینه پاکیزه ات ننشیند... می دانی الندا، دنیای ما آدم ها آنقدر کثیف شده که دیگر در شهر چشم هم حتی چشم را نمی بیند. دل هم دیگر دل نمی بیند... میان نگاه ها یک لایه غبار نشسته است .... گفته بودم؟؟!!! نه. نگفته بودم. نه؟ مرا ببخش، فراموش کرده بودم.... الندا می خواستم بگویم آنقدر کثیفی همه جا را گرفته که چشم هایمان هر روز می سوزد... گاهی خیال می کنیم داریم گریه می کنیم... اما نه... اینجا همه فقط از آلودگی هوا حرف می زنند ... همۀ حرف های دیگر فراموش شده اند ... همه جا فقط حرف از آلودگی و آلاینده های شهر ماست... دیگر کسی بهانه ای برای اشک ریختن ندارد .... دلیلی برای اشک ریختن نیست ... گاه گاهی هوای آلوده شهر، چشم هایمان را می سوزاند و اشک ها گیر می دهند به صورت های گل گرفتۀ ما. هوای کثیف شهر، الندا، قلب های مان را – یادت هست جقدر زلال بود – کثیف و چرک کرده اند... الندا زندگی اینجا سخت شده. خیلی سخت...؛ همه می گویند که کثیفی شهر به خاطر زیادشدن آلاینده های هواست، همه می گویند مرزهای غربی هوای شهر را آلوده کرده اند... اما حقیقتش را بخواهی من باور نمی کنم ... ؛
.. ..
.. ..

Saturday, July 04, 2009

رویاهایم را به تو می سپارم ... حرمت رویاهایم را نگاه دار... ؛

به نام او

رویاهایم را به خیال تو می سپارم ... تنم در میان روزها رها می شود، چنان که گویی هیچگاه در این زمین خاکی نبوده است.... و خیالت چنان تنم را سبک می کند که گویی همیشه میان زمین و آسمان معلق بوده ام درست مثل همین حالا که نه در زمینم و نه در آسمان... تک تک سلول های تنم فریاد می زند... داد و بیدادِ بیقراری و بیتابی سلول هایم، گوش دلم را کر کرده است... دلم تنگ و بیتاب و بیقرار است. نه فرصتی برای اشک ریختن می یابم و نه فرصتی برای اندوه... حوصله ذوق زده شدنم هم سر رفته است.. همه چیز در بی خیالیِ بی کرانه ای غوطه ور شده است.... بعض رها نشدۀ گلویم نفسم را تنگ می کند و حوصله گریه کردن ندارم... حوصله غصه خوردنم هم دیگر سر رفته است.... حالا من مانده ام با هذیان های تبدار دلِ گُر گرفته ام. دلم چنان داغ است که داغی اش تنم را هم می سوزاند.. و دست هایم... کاش حضورت این تن گر گرفته و این دست های داغ را خنک می کرد... ؛
تو نیستی، و من خیره به روبرویم نگاه می کنم ... مثل بهت زده ها به روزهای روبرو و پشت سرم خیره می شوم و و هنوز که هنوز است باور ندارم اینهمه دلدادگی و دلباختگی و ویرانی را... این همه عاشقی و ویرانی چطور در این تن بی جان و بی جربزه، در این دل کوچک و تنگ، جا خوش کرده است؟!!؛

Friday, July 03, 2009

تو یادت می آید الندا؟

به نام او

روزهای وانفسای این روزها هم آرام آرام، آرام می گیرد.... و باز ما مانده ایم و روزها... شاید بهتر باشد که آهسته آهسته به روزمرگی روزها برگردیم .... ؛
دلم برای "دلم" تنگ شده... این صفحه ها و دلتنگی و دلدادگی دلم را که می بینم غریبی ام می کند... ؛
راستی من کی تمام شدم؟!!! ؛
آخرین بار دلم کی فریاد دل دادگی کشید، آنقدر بلند که همه صدای فریادش را شنیدند و رو ترش کردند و به تلخی نگاهم کردند...؛
من کی تمام شدم الندا... تو یادت می آید؟ !! ؛

Monday, May 11, 2009

این روزها

به نام او

نمی دانم دوستش دارم یا نه... حسم را می گویم ... حس عجیبی را می گویم این روزها همه وجودم را گرفته است... حال غریبی را می گویم که در تنم نشسته و نفس های دلم را عجیب و غریب کرده است.. این روزها دلم دیگر تب و تابی ندارد... آن دل بی قرار و بی تاب این روزها آرام و رام شده.... رامِ رام ... نفس هایش آهسته و آرامند... آن دل که دمی آرام نداشت، حالا نه بی قراری می کند.. نه دلتنگی، نه شیدایی و شوریدگی... ؛ انگار دلم مرده باشد... ؛ رام ِ رام گوشه زندگی نشسته ا ست... ؛
دیگر دلم با بیقراری و مستی خودش را به در و دیوار تنم نمی کوبد... دلم این روزها نشسته ان گوشه، گوشه زندگی و خیره و بی تفاوت به روزهای خالی روبرویش نگاه می کند.... به روزهای روزمره زندگی .... به روزهای بی اشک.... به روزهای بی تب و تاب ... بی تفاوت و رام گوشه زندگی نشسته و به یاد ندارد که هرگز این قدر خشک و نا شیدا بوده باشد، هرگز به یاد ندارد این ناشیدایی را... دلم یادش نیست که کی نفس های آخر را کشید... اما این روزها دلم روزمرۀ بدی شده...؛ و از این روزمرگی خوشش می آید.... ؛
راستی اینجا کسی هست که بگوید این دوست داشتن بی تب و تاب نامش چیست؟ کسی هست که به من بگوید من با این دل بی تب و تاب چه کنم... من با این دل خسته، با این خواستن بی دلتنگی و رام چه کنم؟ کاش کسی بود آن روز ها به من می گفت که چطور می شود از وادی عشق عبور کرد و گوشه دامن تر نکرد... اینجا کسی هست که بگوید با این هذیان های بی هوش و گوش، با این دل سر بهوا، با این دل خشکیده چه کنم.... ؛

Saturday, April 25, 2009

بگذار رام بمانم... ؛


به نام او

الندا ديگر نمي گويم كه دوستت دارم... ديگر نگو كه دوستم داري... ؛
الندا بگذار در سكوتِ مستي ِ درك ِ حضورت، با نبودنت شيدائي كنم، مجنون شوم، مستي كنم،‌‌ حضور عجيب و بيكران و ناب تو را به تماشا بنشينم... گرمي بودنت را تماشا كنم... نگاهت كنم... ببينمت... ببويمت... دست هايت را بگيرم، نگاه در نگاهت خيره شوم و با نگاه خيره، بوي مست كننده حضورت در لحظه های نبودنت را تماشا كنم ...؛

بگذار رام بمانم ... بگذار سكوت كنم ...؛

بگذار به جاي تنت، كنار حضورت بنشينم و مست اين يگانگي و سرمستي شوم... ؛
بگذار رام بمانم ... بگذار سكوت كنم ...؛

الندا بوي مست كننده ي حضورت، وقتي كه تنت فرسنگ ها دور از من است، عالمي از شيدايي و افسونگري است... اين شيداييِ در سكوت،‌ اين آرامشِ در ديوانگي،‌ اين حضور ناب، مست و افسونم مي كند.. الندا آن همه حرف ها كه در سكوت با تو مي گويم آرام و رامم مي كند... ؛
بگذار رام بمانم ... بگذار سكوت كنم ...؛

الندا نگذار كه تكرار واژه ها، خلسه شيرين و روشن و ناب حضورت در لحظه هاي اين روزها را تار و مكدر كند... حضور تن، اين سلول هاي آغشته با تو و يكي شده با بودنت را خسته و آزرده مي كند... كلام، اين حضور ناب را در هم مي ريزد... الندا! بگذار كلمات بمانند براي وقت هاي دلتنگي و غربت... براي وقت هايي كه من، بودنت را نمي فهمم .. ؛

اما اكنون كه من از تو سرشارم، كلمات بيخود ترين يادواره هاي حضور تو اند، الندا! كلمات را رها كن ... بگذار وجودت در خلسه يگانگي غوطه بخورد... بگذار در اين مستي ِ درياي ناب عاشقي شيدا شوي،‌ غوطه ور شوي... رها شوي... بگذار از تن، تهي شوي... بگذار مست و مجنون شوي... بگذار وجودت در اين حضور ِ بي نهايت، مست و شيدا،‌ ديوانگي كند و سرشار از لذت اين يگانگيِ آرام،‌ اوج پيوند روح و تن، و مستي اين عشــ ق بازي بي نظير در سكوت را به نظاره بنشيند... الندا بگذار ديوانه شوي كه ديوانگان را با كلام كاري نيست... رها كن اين واژه هاي سرگردان و ناتوان را... ؛

الندا بگذار رام بمانم ... بگذار سكوت كنم ...؛

... حال كه من از حضور و بودنت سرشارم، بگذار تا در اين خلسه ی بي نهايت رها باشم.... الندا كلماتت .. واژه هايت، اين تن تب كرده را آرام و رام نمي كند... گستاخي ِ سركش ِجان و تنِ من ديگر نه با كلمات .. نه با حضور تن، نه با صدای صمیمی ات اهلي و رام نمي شود... الندا! آمد و بودنت، اين واژگان الكن من، كلمات تو، اين زبان گنگ من، من ِ مجنون را آرام نمی کند.... الندا بگذار در اين ديوانگي كه دارم رام و آرام باشم... ؛

بگذار رام بمانم ... بگذار سكوت كنم ...؛
الندا بگذار اهلي شوم... سر بزير و رام؛
الندا رها كن اين واژه هاي سرگردان ِ ناتوان را... ؛
.. ..
.. ..

Saturday, April 18, 2009

يك تلنگر


به نام او

چند روز پيش به دليلي چشمم تار شده بود. و اين تاري چشم مقدمه يك جرقه شد... يك جرقه ذهني...؛
جرقه اي كه شايد خيلي از ما گاه و بيگاه به آن نياز داشته باشيم... اينكه: "اگر امروز .. يا اين لحظه آخرين باري باشد كه مي توانم اين همه سبزي و زيبايي و درخشندگي را ببينم چه مي كردم..."؛

اشتباه نكنيد من با طرح اين سوال قصد ندارم كه اضطراب و نگراني و فوبياي ناشي از اتفاقات نيفتاده را تلقين و تكرار كنم... قصدم ماتم گرفتن و غصه خوردن براي اتفاقي كه هنوز نيافتاده هم نيست... ؛ قصدم فقط اين است كه تكرار كنم كه گاهي چقدر بد، نعمت و سلامتي انباشته شده در اطرافمان را ناديده مي انگاريم... و به هيچ مي پنداريم... و قدرش را نمي دانيم و نمي بينيمش... ؛

با خودم فكر كردم كه اگر ديگر نمي توانستم ببينم چقدر متاسف مي شدم براي همه روزهايي كه مي توانستم اين همه زيبايي را ببينم اما نديدم... روزهايي كه مي توانستم برنامه روزانه ام به جاي انجام دادن آن همه كارهاي پايان ناپذير روي تماشاي زيبايي تنظيم كنم... به راستي چندبار توي دفترچه روزانه مان تا به حال برنامه روزانه را اين طور تنظيم كرده و نوشته ايم: "تماشاي بازي كودكان،‌ تماشاي پريدن پرنده ها،‌ نگاه كردن به آسمان،‌ بو كشيدن چمن هاي پارك ... " و در پايان روز جلوي اين برنامه استثنايي را تيك زده ايم؟!!؛

فكر كردم اگر ديگر نمي توانستم ببينم چقدر متاسف مي شدم براي ديدن همه روزهايي كه در اوج دلتنگي و نا اميدي مي توانستم گوشه اي در پارك بنشينم،‌ دانه خوردن پرنده ها،‌ دويدن بچه ها،‌ قهقهه شادي بچه هايي كه با هيجان سرسره بازي مي كنند،‌ ‌بستني خوردن يك كودك شوخ بازيگوش را تماشا كنم و لذت ببرم اما نكردم... نه اينكه از لحظه ها استفاده نكرده باشم اما اين كار را به عنوان يك برنامه روتين براي جايگزين كردن تلخي روزها هرگز انجام ندادم. .. ؛
فكر كردم اگر نمي توانستم ببينم دلم براي روزهايي مي سوخت كه به جاي نگاه كردن به بلور روشن مهر و زيبايي خودم را روي تختم حبس كردم و تنها اشك ريختم... ؛

با اين همه اشك ريختن مي دانيد چه اتفاقي افتاد؟!! ؛
اندوه ها هيچ تغييري نكردند.. آنچه كه آزارم مي داد از جاي خود تكان نخورد.. حتي اندكي، حتي به اندازه كسري از ميليمتر هم تكان نخورد... دلتنگي ها هرگز آرام نشد .... آزردگي ها هرگز مرهمي نيافت... اما من فرصت جابجا كردن و عوض كردن تلخي روزها و لحظه ها با روشني و نور و زيبايي را از دست دادم... و مدام سوز تلخي روزهاي تلخ زندگيم را بيشتر كردم... ؛

من مي توانستم كه آنهمه لحظه سخت و عذاب آور و رنج آلود و پر از دلتنگي و آزردگي را با شيريني تماشاي ابرهاي پف آلود آسمان عوض كنم اما نكردم... نكردم و در عوض با چشم هاي پر اشك و بغض آلود به تماشاي آبي آسمان نشستم و هيچگاه نتوانستم كه آسمان آبي را هنگام خراشيدگي روح و ذهنم،‌ هنگامي كه دلم به تلخي شكسته و آزرده است،‌ دوست بدارم ...؛

كاش بتوانيم ياد بگيريم در اوج دل مردگي و افسردگي و آزردگي و شكستگي و دل شكستگي،‌ در اوج تجربه تلخي و بدي و سنگي شدن آدم ها، همه سختي و رنج اين لحظه هاي سخت را با آرامش و زيبايي تماشاي بازيگوشي روزها عوض كنيم...؛

Sunday, April 12, 2009

هر روز بعد از ظهرا

به نام او

بعد از ظهراي سال جديد رو خيلي دوست دارم... بعد از ظهرايي كه از اداره خسته و مونده، مي رسم خونه.... راستش رو بخواين تصميم جديد امسالم رو خيلي دوست دارم... اينكه از اول امسال تصميم گرفتم كه نيم ساعت اول رسيدنم به خونه مال خودِ خودِ خودم باشه. فقط مال خودِ خودم... بدون نگراني كاراي عقب مونده خونه ... و بدون نگراني و اضطراب انجام كارهاي نيمه تمامي كه تو دستم دارم.... اينقدر كيف داره... تو اين نيم ساعتِ مالِ خودم با لباس توخونهْ راحتي روي تنها مبل راحتي خونه !!!! لم مي دم،‌ براي خودم با آرامش و آهستگي روي نون تستم رو پر از كره بادوم زميني خِرت خِرتي * مي كنم،‌ يه موسيقي باحال گوش ميكنم و آهسته آهست نون بادوم زمينيم رو خرت خرت مي خورم و مواظبم كه دير تموم شه تا مزه اش به همه سلولاي تنم برسه.... آي كيف مي ده... آي كيف مي ده... آي دوست دارم اين بعد از ظهرا رو و اين نون تست و بادوم زميني خرت خرتي رو..... ؛
توضيح ضروري *
خِرت خِرتي اسميه كه من براي كره بادوم زميني كه توش بادوم زميني خورد شده داره انتخاب كردم... حالا ديگه سوپر محله مون هم اين نوع كره بادوم زميني رو به همين اسم مي فروشه... :) ؛

Friday, April 03, 2009

حول حالنا الی احسن الحال... ؛

به نام او

روزهاي آخر اسفند برايم روزهايي دوست داشتني است... خوشبو و پر از بوهاي تكرار نشدني در هيچ موقع ديگر سال... روزهاي آخر اسفند غير از اينكه برايم پر از خاطره هاي كودكي و شيشه هاي برق انداخته و بوي عيد و بوي اسكناس هاي تانخورده است،‌ اما بيشتر از اين، دويدن هاي پرشتاب روزهاي آخر اسفند را خيلي دوست دارم... خيابان هاي پر از شلوغي را و عجله بي نهايت و گاهي بي دليل مردم براي تمام كردن همه چيز قبل از اينكه 29 اسفند تمام شود... براي اينكه همه چيز قرار است تا لحظه هاي آخر اسفند ماه حتما تمام و تكميل شده باشد..؛

اين دوره گذار 29 اسفند به اول فروردين هميشه شكل يك شروع تازه است... حالا هرچقدر هم كه هي همه بگويند كه اول فروردين هم
روزي است شبيه همه روزها، عيد هم روزي است مثل بقيه روزها... 29 اسفند هم روزي مثل بقيه روزهاست... اما نيست... اول فروردين شكل هيچ روز ديگري نيست... فروردین هم شکل هیچ ماه دیگر سال نیست... هرچقدر هم كه بخواهي با همان لباس هاي قديمي سال قبل، سال را تحويل كني، هرچقدر هم كه بخواهي خانه تكاني نكرده باشي... هرچقدر هم كه بخواهي به خودت هي بگويي كه لحظه تحويل سال هم لحظه اي است شبيه همه لحظه هاي قبل و بعدش، هرچقدر هم که بخواهی هی تکرار کنی که فروردین عین بقیه ماه های سال است، اما نیست... لحظه تحويل سال شبيه هيچ لحظه ديگر در طول سال نيست... فروردین هر سال زمانی است كه مي شود كرونومتر زمان را كه يك سال به شتاب به سمت آينده دويده، بعضي روزها و لحظه ها تند و بعضي روزها و لحظه ها كند حركت كرده، با دست عقب بكشيم، روي نقطه صفر بگذاريم ومنتظر شويم تا همه چيز از صفر شروع شود، و حركت زندگي از صفر آغاز شود... ؛

نو بودن ماه فروردين،صفر بودن کرونومتر وقایع زندگی و زمان، و خیلی از رویدادهای زندگی در ماه فروردین و حول حالناي تحويل سال را عجيب دوست دارم... و اينكه چه واقعيت داشته باشد و چه نداشته باشد،‌ هميشه سال جديد با حس آشنا و تکراری "حول حالنا" آغاز مي شود ... ؛


Sunday, March 08, 2009

ماه اسفند، هجدهم اسفندماه ؛

به نام او
ماه اسفند را دوست دارم.... ماه اسفند براي من خاطره آمدن ها و بودن هاي تازه است.... انگار روزها و خاطره هايش همه بوي تازگي و نو شدن مي دهند...؛
الان سال هاست كه بي آنكه من بخواهم، اسفند براي من روز شروع هاي تازه زندگي است.. روز تجربه هاي ناب... روز لحظه هاي بي نظير.. روز خوش طعمي روزها... روز خوش عطري نگاه ها... روز ِ ... ؛
اسفند، ماهِ شيرين زندگي من است... اسفند، براي من خاطره تازگي و نو شدن است... اسفند، روز تولد من است.... اسفند يادگاري و هديه رونمايي تولد دوباره من است....؛
هر خاطره شيريني، ‌بي آنكه من بخواهم،‌ براي من با ماه اسفند پبوند خورده است.... ؛
خاطره ها و لحظه هايش آنقدر برايم شيرين و دلنشين است كه فقط دلم مي خواهد يك گوشه لم بدهم، در بوي شيرين اسفند گم شوم و روزهاي و لحظه هايش را عين يك شوكولات خوش طعم مغزدار فندقي زير لب مزمزه كنم .. ؛

روزهاي اسفند، روزهايي است كه دلم مي خواهد كمي سرعت زندگي ام را كند كنم، انگار كه دستگاه ريموت زندگيم دستم باشم و روزها و لحظه ها را بگذارم روي دور آهسته.... بعضي جاها دكمه استاپ را بزنم... بعد خيلي راحت و ارام به پشتي صندلي تكيه بدهم و محو تماشاي صحنه روبرو شوم... ؛
دلم مي خواهد دستگاه ريموت زندگيم دستم باشد، بعضي صحنه ها دكمه فست فوروارد را بزنم... و اجازه دهم كه پلان ها همين طور تند تند بدون اينكه من درست بفهمم چي به چي هست رد شوند و تماشا كردنشان زجرم ندهد... ؛
انگار كه دستگاه ريموت زندگيم دستم باشد،‌ دلم مي خواهد گاهي دكمه پلي بك را بزنم و پلان هاي قبل را هي، همين جور بدون اينكه حوصله ام سر برود، هي نگاه كنم، هي بخندم، و هي دستم را زير چانه ام بگذارم و لحظه هاي تكراري تولد دوباره،‌ را هي تماشا كنم و هربار انگار كه اولين بار است هي هيجان ِ شروع، ذوق زده ام كند ...؛

اين روزها دلم مي خواهد بدون اينكه نگران و دلواپس جا افتادگي و عقب ماندگي كارهايم، ‌روزهايم،‌ و زندگيم باشم، آهسته و آرام روي صندلي راحتي بنشينم، نان تستم را آهسته بردارم،‌ آهسته رويش را با پنير خامه اي آغشته كنم و مرباهاي هويج خوشگل مامان را، شكل هاي ستاره و قلب و ماه را، آهسته روي پنير خامه اي نان تست بچينم و با لذت و آهستگي در خاطره هاي كودكي، الندا و اسفند ماه، خاطره هاي اين تولد هرسالۀ دوباره گم شوم،‌ نان تستم را گاز بزنم و جرعه جرعه آب مانجوي خنك توي گيلاس پايه بلند بلوري را سر بكشم... ؛

دلم مي خواهد شوكولات هاي خوش طعم مغز دار فندقي را آهسته آهسته گاز بزنم و در حالي كه هر ذره اش با تك تك سلول هايم آميخته مي شود، چشم هايم را ببندم و خودم را به بوي از ياد نرفتني روزها و لحظه هاي اسفندهاي اين سال ها بسپارم... ؛
.. ..
.. ..
اسفند ِ از ياد نرفتني و معجزه مانند ِ 83، اسفند ِ خوش خاطره و شيرين 84،‌ اسفند بي قرينه 85 با آن روزهاي عجيب و تجربه هاي شگفت،‌ اسفند 86 با آنهمه دلتنگي و هراس و انتظار "شروع"؛
.. ..
و اسفند 87،‌ روزِ آرزوي كند شدن زندگي، روزِ آرزوی کند شدن اسفند، روزِ آرزوي گم شدن در لحظه هاي ناب و بي نظير زندگي، روزِ گم شدن در طعم خوش زندگي ... .. ... ؛
..
دلم مي خواهد يك گوشه لم بدهم و محو تماشاي لحظه هاي نوشدن اسفندماه شوم... ؛
.. ..
.. ..



Wednesday, March 04, 2009

مگر من ... ؛


به نام او
الندا من امروز دلتنگم... ؛
بگذار امروز "واحه اي در لحظه" ي من گوش "فريادهاي دلتنگي" من باشد به جاي گوش "زمزمه هاي عاشقي" من ِ شيدا ...؛

الندا من از انتظار خالي شده­ام... الندا تنم از خواسته و نياز تهي شده است... من در كوچه هاي بي نهايت خواستن و نياز،‌ بسكه به ديوارهاي تنگ و سيماني "نبودن" و "نشدن"،‌ كوبيده شده ام، ناي اشتياقم نفس بريده است.... ؛
من بسكه به آن ديگراني كه در انتهاي كوچه نگه هايشان خيره ي بودن توست،‌ ‌خيره شده ام، چشم هايم دو دو مي زند... كورسوي نگاهم دلتنگ و دلمرده شده... ؛
الندا دست هاي پرخواهشي را كه خونين و مالين شده اند،‌ نمي بيني؟!؛
من بسكه در اين كوچه هاي تنگ رفتم و دويده ام، له شده ام.... پاهايم ناي نفس كشيدن ندارند....؛
الندا پاهاي بي تاب و بي قرارم ديگر تاب بالارفتن از صخره هاي درشت و سنگين انتظار و دلتنگي و آزردگي را ندارد...؛
الندا،‌ ذهن آزرده من ديگر تاب خواندن اين همه فكرهاي تلخ و تند را،‌ تاب شنيدن حرف هاي مشتاق ديگران را ندارد ...؛
الندا من توان مسابقه ندارم... الندا از من نخواه كه با نفس هاي تنگم با نفس هاي تازه نفس مسابقه دهم ...؛
الندا من ديگر حرفي با تو ندارم... حرف هايم همه تمام شده اند... الندا حرف هايم تلخ و يخ زده اند... ؛
.. ..
.. ..
الندا اينجا تني هست كه با بلندپروازي هاي روح عاشقش همراه و هم پا نيست... اينجا تني هست كه با نفس هاي به شماره افتاده، ‌با انگشت هاي كرخت و ،‌ با پاهاي به هم فشرده و تاول زده،‌ تاب همراهي روح بلندپرواز عاشق بازيگوشش را ندارد... ؛
الندا اينجا تني هست كه كم توقعي و در ميان بي نهايت خواستن حيران و سرگردان و سرگشته بودن، و سرگرداني ميان اين همه، خسته و افسرده اش كرده ...؛
الندا اينجا تني هست كه ....؛
الندا نفس هايم به شماره افتاده و ....؛
الندا دست هاي فرهاد ....؛
الندا صداي ناله بيستون ....؛
....
الندا...؛

Sunday, March 01, 2009

اینجا دیگر کسی شاعر نیست...؛

به نام او
الندا كاش اين صفحه مي توانست جاي خالي بودن هاي تو بنشيند... كاش من مي توانستم كنار اين صفحه بنشينم و به جاي نگاه تو، به جاي خيره شدن به بي نهايتِ مهرباني تو، به چشم هاي اين صفحه خيره شوم ... ؛
كاش مي شد ‌براي ابد سر بر شانه اش بگذارم و آنقدر بمانم تا ديگر نباشم.... ؛
الندا من براي با تو بودن هيچگاه چيزي بيشتر لحظه ها را نخواستم... ؛
الندا انتظار زيادي است،‌ اما من دوست داشتم با نرمي حضور تو، از صخره هاي سخت زندگي رد مي شدم و آنقدر سبكبال مي شدم كه اين همه سختيِ عبور از ميان روز هاي تنگ و دلتنگ و سخت زندگي، در جان من نمي نشست و به لطف حضور نرم تو، لحظه هاي سخت به سبكبالي از ميان تنم رد مي شد و اثري از روزهاي سخت زندگي، و از تلخي و سنگيني نگاه هاي تلخ و نفسگير آدميان بر جان من نمي ماند... ؛
الندا من دوست داشتم با تو زندگي را و روزها را و لحظه ها را مزمزه كنم... ؛
الندا قرار نبود كه من براي با تو رسيدن، و ‌براي با تو بودن، با عجله و تندي از ميان اين روزها به شتاب رد شوم و دوان دوان از ميان لحظه ها و ثانيه هاي بي تو بودن عبور كنم ... ؛
الندا وقتي كه هستي براي با تو بودن، در ميان روزها دويدن براي به تو رسيدن، براي با تو بودن، ‌براي با تو گذراندن تلخ و طاقت فرساست... ؛
الندا دوست ندارم خاطره هايم از تو خالي شوند.... ؛
الندا دوست ندارم در ميان مرور لحظه هايم،‌ در ميان مرور لحظه هاي شيرين با تو بودن، جاي تو خالي باشد... الندا مزمزه كردن لحظه هاي شيرين بودن و باتو بودن را در تنهايي دوست ندارم... ؛
الندا دروغ است اگر بگويم كه بودنت را نمي خواهم ... ؛
الندا مي داني؟!!! ؛
مي داني چه شده؟!! ؛
اينجا ديگر كسي شاعر نيست.... ؛

Saturday, January 24, 2009

امان از این وجود الکن من !! ؛

به نام او
الندا، هیچ میدانی رد پای عاشقی خداوند بر روح بزرگت عحب پیدا و ماندگار و نورانی است؟ ؛
الندا هیچ می دانی که وجود زلالت چنان دریای بینهایتی است که گویی فقط برای در آغوش نگه داشتن مهربانی زلال ات که تا بیکرانه، افق در افق ماندگار و پدیدار است، به این دایره آفرینش تلخ، قدم گذاشته است؟
الندا هیچ می دانی که اینهمه پلشتی و زنگارهای تلخ و به زشتی آلودۀ زندگی وقتی که در زلال روحت می نشیند، آنچنان با زلال وجودت در می آمیزد که حتی نگاه های تلخ و آلوده ما نیز جز زیبایی و زلالی و روشنی نورِ مهربانی، چیزی برای نگاه کردن نمی یابد.. ؛
الندا، خیال نکن نمی شود فهمید که زندگی ردپای تلخِ زهرآگینش را بر نگاه های غم گرفته ات باقی نگذاشته است... الندا کاش می شد، کاش می توانستم با دست های الکن ام ردپای زهرآگین زندگی را از غمزدۀ نگاه هایت پاک کنم... الندا کاش وجود الکنم می توانست ردپای سخت عبور زندگی را از آینۀ نگاه هایت بزداید.. ؛
.. ..
.. ..

Sunday, January 11, 2009

الندا به تو گفته بودم؟


به نام او

کیست که نداند بی عشق نفس ها چه تنگ و بی مایه اند.. کیست که نداند که نفس ها بی عشق چه خالی و سر به گریبان اند.. کیست که نداند دل بی کنار یار چه بغض آلود و تنهاست... کیست که نداند داستان دلباختگی اگر کوی و برزن را به فریاد بر ندارد و دل دیوانه و شیدا را به جنون و دیوانگی نکشاند و داستان مجنونان تاریخ نشود، داستان بلند عاشقی، چیزی فراتر از یک داستان ساده عاشقانه نیست و نخواهد بود...؛
الندا دلم برای روزهای دور و داغ تابستان تنگ شده... دلم برای ظهرهای داغی که نسیم خنک حضورت، داغی تابستان را می بُرد تنگ شده...؛
الندا دلم بودنت را می خواهد.. دلم کنار تو بودن در ظهرهای گرم تابستان، و از خنکی حضور تو مست و شیدا شدن را می خواهد...؛
الندا دلم برای همه ی آن لحظه ها که نگاهت غربت تنهایی را از نگاهم می برد، تنگ شده..؛
الندا به تو گفته بودم که نگاه هایم چقدر بغض می کنند وقتی که سراسیمه و حیران فرصتی برای آرام گرفتن در مقابل چهره آرام و خواستنی ات ندارند؟؛
الندا به تو گفته بودم که لحظه های کوتاه نبودنت هرکدام سال هاست؟ ؛
.. ..
.. ..

Tuesday, December 30, 2008

الندا! می مانی؟! ؛

به نام او

الندا
اگر بدانی چقدر سخت است وقتی که روزمرّگی روزها نمی گذارد .. وقتی نمی شود از تو نوشت... ؛
وقتی خستگی روزها و آزردگی تن زبان دل را کُند می کند... ؛
وقتی دست های فرهاد از زور روزمرّگی نای برکشیدن تیشه و کندن کوه ِ دل و "کلمه شدن" را ندارد...؛
.. ..
الندا خستگی هایم بهانه ی شانه هایت را می گیرند... ؛
و انگشت هایم نای ستردن اشک هایشان را ندارند... ؛
.. ..
.. ..

Sunday, December 21, 2008

زمان ... دلدادگی .. و تو

به نام او



فرصت ها و لحظه ها عین حباب در برابر چشم هایم جان می دهند.. روز هایی را که بی تو تمام می شوند.. لحظه هایی را که بی تو حبابشان می شکند دوست ندارم... ؛

...

یکی را می خواهم که ناز این همه لحظه رابکشد... یکی که بودنش و حضورش جور بازی با لحظه ها را بکشد... یکی که برای ابد با من کنار روزها بنشیند و من از بودن و خواستنش سیر نشوم
...
یکی مثل تو الندا.. ؛

Sunday, December 14, 2008

مدت ها بود می خواستم بگویم... ؛

به نام او
الندا
مدت هاست که دیگر جای حضورت میان ثانیه ها خالی نیست...؛
.. ..
.. ..
وقتی که دوست داشتن به مرز یگانه شدن رسید .. وقتی که دوست داشتن از مرز تن و کلمات عبور کرد.. وقتی که دوست داشتن به مرز عاشقی رسید.. ثانیه .. زمان.. تن .. کلمات .. همه بی معنی است.. کلمات و بُعد ِ بودن در میان خلسه ی بی قرین و بی بدیل حضور گم می شود.... و تن و زمان و دلتنگی در میان خلسه حضور بی نهایت و بی قرین و بی بدیل یادهای یگانه ی یار جایی برای ماندن نمی یابد..؛

النا وقتی که دوست داشتن به مرز عاشقی رسید، " حضور" و "وجود" چنان با هم در می آمیزند و از مرز لحظه ها و ثانیه و نفس ها عبور می کنند که دیگر جایی برای دلتنگی ِ نبودن یار نمی ماند.. دیگر نبودنی در کار نیست.. دیگر جای خالی حضور میان ثانیه ها و نفس ها باقی نیست.. دیگر دلتنگی، لحظه های نبودن را تار و کدر نمی کند.... دیگر هیچ خراشی به تن زلال جان نمی نشیند الا ردپای آزردگی و رنجی که بر جان دوست نشسته است..؛
الندا وقتی که دوست داشتن به مرز عاشقی رسید، رنج از مرز "خود" عبور می کند که آنچه "من" را می آزارد رنج های جان و جسم "او"ست.. و دلتنگی ها و دل آزردگی های او جایی برای نفس کشیدن دلتنگی های تو نمی گذارد.. و تو می مانی با دست های ابتری که جای زخم های کهنه دل آزردگی و دلتنگی را از جان یار هم نمی توانی بزدائی
.. ..
الندا.. وقتی که دوست داشتن به مرز عاشقی رسید "وجود" و "حضور" چنان یگانه می شوند که دیگر میان "قرار" او و "بی قراری" تو مرزی برجا نمی ماند..؛
و "بی قراری" او چنان به جان "قرار" تو می نشیند که گویی رنج و" دلشکستگی" او با رنج و "دل آزردگی" تو یگانه و یکی است...؛
الندا.. وقتی که دوست داشتن به مرز عاشقی رسید، دلتنگی واژه ای بی معنی برای وصف بی قراری "بود" و "نبود" یار است... تا دلت بخواهد بی قراری هست و بی تابی و شوریدگی و شیدایی .. از آن شیدایی ها که باید میان "من"و "تو" آنقدر بچرخی و بچرخی و بچرخی و بچر.... تا دیگر نه "تو"ئی بماند و نه "من"ی و هرچه هست ذات یگانه ی "او" شود انگار

از آن شیدائی ها که با هیچ وصلی آرام نمی گیرد ... از آن نا آرامی ها که آرام ِ حضور "دل آرام" هم آرام اش نمی تواند کرد...؛
الندا.. وقتی که عاشقی از مرز تن و کلمات و نفس ها عبور کرد، به وادی بی نهایتی می رسد که تا چشم کار می کند افق تا افق یادهای یگانه و همراز همدلی و همپیالگی است... دیگر تا چشم کار می کند افق تا افق "تو"ست و "او"؛
.. ..
.. ..

Wednesday, December 03, 2008

آینه شکسته وجود من...؛

به نام او

الندا..؛
نوشته های من ... "واحه ای در لحظه" ی من ... کلمات کم مایه و بی رنگ و روی من ... آینه های شکسته ای اند که خود را به زمین و زمان.. به گوشه های قلب و جان و دل من می کشانند تا بتوانند رنگ بی رنگ وجودت.. زلال بی نهایت نگاهت .. عطر مسحورکننده حضورت.. عاشقانه های بی مرز و حصر دلت را به تصویر بکشند.. بنمایانند..؛
اما نمی توانند.. ؛

آینه ی شکسته دل من از به تصویر کشیدن.. از نمایاندنِ عاشقانه های بی بدیل وجودت ناتوان است... ؛
این، آینه شکسته ی بند زده دل من است که دلش می خواهد به بهانه بی نهایتِ حضورِ تو، خواستن و شیدایی و شوریدگی را نقاشی کند...؛
اما...؛
تصویر تو بالابلند را .. شیدائی و شوریدگی برای چون توئی را چگونه می شود در این آینه ی شکسته به تصویر کشید... ؛

آنچه همه را مسحور تو "الندای من" کرده، کلمات بی رنگ و بوی من نیستند... روح بی نهایت توست که به بهانه "واحه ای در لحظه" در کلمه های بی طعم و بوی من تجلی یافته اند..؛
اما بی نهایتِ عاشقانه ی مسحورکننده و سکرآورِ تو بالابلند را چگونه می شود در این بی طعمی کلمات.. در بی بو و رنگی "واحه ای در لحظه" نقاشی کرد...؛
به من بگو با کدام رنگ.. با کدام طرح .. با کدام صفحه خالی می توان تو بالا بلند را نقاشی کرد...؛

با این آینه شکسته چطور می شود تو بالابلند را نمایاند... چطور می شود... الندا ... چطور می شود؟!! ... ؛

Tuesday, December 02, 2008

فرصت عاشقی

به نام او
.....
توعزیزترین فرصت دوست داشتن و مهرورزیدنی.. تو فرصت تماشا کردنی.. فرصت به نظاره نشستن آسمان پرستاره حضور و عشق.. فرصت گم شدن در زلال بی نهایت مهربانی نگاه هایت.. ؛
الندا حضورت فرصت بی قرین احساس سرخوشی و سرمستی است.. فرصت رهایی و آسودگی.. رهایی در میان خلسه زلال بی نهایت وجودت... ؛

تو فرصت بوییدن مهربانی و مزمزه کردن طعم شیرین و دلنشین محبتی... ؛
الندا تو فرصت عزیز لمس گرمی روزهایی.. فرصت بی خیال از کنار تلخی ها گذشتنی... ؛
حضورت فرصت غریبی است برای تجربه کردن طعم دلنشین و خواستنی دوست داشتن... ؛
الندا حضورت فرصتی است برای تو "فرهاد" و من "شیرین" شدن.. تو "لیلا" و من "مجنون" شدن... ؛
الندا تو فرصت عاشقی کردنی... فرصت تجربه کردن لحظه های ناب... فرصت قمار... قمار بر سر همه ی آنچه که هست و زندگی است...؛
الندا تو فرصت دلدادگی ای...؛

الندا حضورت فرصت تماشا کردن طعم خوش رنگ زندگی است... فرصت تماشا کردن زیبایی روزها... زیبایی انتظار... فرصت دلتنگی و بی قراری .. فرصت آتش گرفتن.. پروانه شدن.. و پر سوختن... فرصت دیوانه شدن... ؛
.. ..
.. ..

Friday, November 28, 2008

با تو

به نام او

الندا.. نگاه های تشنه و سراسیمۀ من با دبدنت آرام نمی گیرند.. سیراب نمی شوند... ؛
الندا.. با تو می شود تا ابد کنار روزها نشست و روزمره نشد.. تا ابد می شود در بیکرانه زلال نگاه هایت غوطه خورد و سیراب نشد... ؛

الندا.. با تو تا ابد می شود عاشق ماند... تا ابد می شود ساده و روستایی دوستت داشت... تا ابد می شود با نگاه هایت شکفت و با نبودنت غروب کرد...؛

الندا.. به بهانۀ صفای بیکرانۀ دلِ بی نهایت تو، تا ابد می شود روبروی دل نشست و دل به آواز دلدادگی سپرد.. شوق "تو را خواستن" را تماشا کرد و سیر نشد... ؛
تا ابد می شود گوشه ی این بیکرانه نشست و طعم ملس "تو را خواستن" را مزمزه کرد ...؛
تا ابد می شود به افق دلنشین و از یاد نرفتنی آمدن و ماندنت خیره شد و رنگین کمان حضورت را به تماشا نشست... ؛
.. ..
الندا از خواندن داستان سادۀ دلدادگیت خسته نمی شوم.. سیر نمی شوم... ؛
.. ..
.. ..
Elenda

Monday, November 24, 2008

سَیَلان عاشقی

به نام او

الندا ... عشق در زمان جاری است... ؛

یادت هست می گفتیم عشق را نمی شود میان روزها تقسیم کرد... می دانی الندا.. عشق را نمی توان به امید فردا در سینه حبس کرد... ؛
دلدادگی میان دم و بازدم های ما جاری است... ؛
عشق همان نفس های ما میان تب و تاب زندگی است... ؛

عشق را نمی شود میان دلتنگی روزها حبس کرد... ؛
نَفَس ِعشق میان دلتنگی روزها تنگ می شود... ؛
انتظار، دل نازک دلدادگی را خراش می دهد... ؛

برای بوییدن عشق.. برای لمس نفس های پر تب و تاب عاشقی، نمی شود نفس را در سینه حبس کرد و به انتظار نشست... ؛

عشق تب و تاب زندگی است... عشق شوق روزهاست... نمارنگ زندگی است... عشق رنگارنگ زندگی است... رنگین کمان روزهاست... ؛

عشق را در پستوی دل پنهان نمی توان کرد... ؛
عشق را نمی توان به کنج دل کشاند و به تماشای دلدادگی نشاند... ؛
دل های ما کنجی برای پنهان کردن دلدادگی نیست... ؛

با عشق باید بی نهایت شد.. جاری شد... مست شد...؛
.. ..
.. ..

Saturday, November 22, 2008

لیلای من

به نام او
الندا... دلم تاب نبودنت را ندارد... نگاه هایم تاب ندیدنت را ندارند...؛
نگاهم بی تو سرگردان است...؛
الندا می دانی... عشق برای خواستنت کافی نیست.. داشتنت .. بودنت ... این دل بیقرار را سامان نمی دهد...؛
الندا کاش در تو گم می شدم.... با تو یگانه می شدم... با تو مست می شدم...؛
الندا... عشق این دل شوریده را سامان نمی دهد ...عشق برای خواستنت کافی نیست...؛

این شیدائی و شوریدگی بی تو سامان نمی گیرد.. با تو سامان نمی گیرد..؛
لیلای من ... الندای من... منِ مجنون شیدا را نه تاب با تو بودن است... نه قرارِ بی تو بودن...؛
......
این شیدائی و شوریدگی با عشق سامان نمی گیرد.. این دل بی قرار با دیدنت قرار نمی گیرد...؛
....
....


Thursday, November 13, 2008

لحظه ها

به نام او

الندا

برای "با تو بودن" لحظه ها کم اند...؛
من برای دیدنت، برای بودنت، برای خواستنت، ابدیت را می خواهم ...؛
دوست داشتم با تو در زمان گم می شدم ......؛
الندا .. زندگی را نمی توان به لحظه های "با تو بودن" و " بی تو بودن" تقسیم کرد... تو همه جا را سرشار کرده ای ...؛
الندا ... کاش اینجا بودی... کاش بودی تا سر به بالین مهربانیت ... سر به آغوش دلدادگی ات می گذاشتم و در لحظه ها گم می شدم...؛
من با تو "بُعد ها" را گم کرده ام...؛
.....
الندا دوست داشتم با تو کنار روزها می نشستم و از میان زمان عبور می کردم...؛
.....
.....

Monday, November 10, 2008

طعم شیرین دلت....؛

به نام او

الندا، چیزی شیرین تر و دلنشین از تو نوشتن برایم نیست...؛

اِلِندا
عحیب نیست که تو بهانه ی بودن و نوشتن منی، اما برایت هیچ نمی توانم نوشت...و گاه حتی هیچ نمی توانم گفت...؛

الندا
کلمات برای با تو گفتن ... برای از تو گفتن ناچیزند.. هیچ اند... کلمات حرفی برای گفتن ندارند...؛

مگر کلمات می تواند از طعم نگاه هایت، از سیالی وجودت، از عاشقانه های دست هایت، از بوی دلنشین حضورت، از طعم خوش بودنت، از رنگ بی رنگ دلت، از بلور خواستنت، جز همین ها که گفتم حرفی بگویند...؛

نه الندا

کلمات فراسوی تن حرفی برای گفتن ندارند...؛
کلمات فقط می توانند از زیبایی و زشتی بنویسند...؛
اما کلمات از طعم دوست داشتن چیزی نمی فهمند...؛
کلمات بوی محبت را نمی توانند بنویسند...؛
کلمات از رنگ خواستن های من و تو، از طعم شیرین دلت، از رنگ نگاه هایت هیچ چیز نمی فهمند...؛

نه الندا...؛
کلمات برای گفتن از ما هیچ ندارند...؛

من الندا... برای حرف زدن با تو فقط دست هایت را می خواهم و نگاهت را...؛

و دلت را....؛
.....
.....

Elenda

Friday, November 07, 2008

کاش بودی الندا...؛

به نام او


من به تو گفته بودم الندا... یادت هست...؛

من به تو گفته بودم که نشیب و فرازِ عشق، پاهای نازک دلدادگی و عشق را زخمی و خونین می کند...؛

تو می دانستی الندا... می دانستی که پاهای نازک عشق تاب بالا و پایین رفتن از صخره های درشتی را ندارند... ؛

تو می دانستی الندا ...؛

......

خودت به من یاد داده بودی که باید اجازه دهی تا عشق سر به بالین آرام "همراهی" و "همدلی" و "همرازی" بگذارد و آرام بگیرد...؛

تو می دانستی الندا ... می دانستی که عشق بالش نرم آسودگی و رهایی است... تو می دانستی الندا... نگو که نمی دانستی
......

......
الندا کاش اینجا بودی... کاش اینجا بودی الندا... کاش بودی تا دل به دلدادگی ات می دادم و آرام می گرفتم....؛

.....

.....

Tuesday, November 04, 2008

امان از این دل ابری من

به نام او

آسمانِ ابریِ دلم، بارانی است....؛
زیر خیسیِ بارانِ دلم، تک تک سلول های تنم را به رویای تو می سپارم و خودم را میان رگبار خیس عشقت رها می کنم...؛
خودم را میان یادهایت رها می کنم .. خودم را به نسیم خاطره می سپارم... خودم را میان بودنت.. میان حضورت.. میان نفس هایت رها می کنم...؛
....
....
یادِ عزیزِ آمدنت در آن روزها و شب های سرشار از دلتنگی و دلدادگی، یادِ عزیزِ ماندنت در روزهای ابری زندگی من، یاد عزیز بودنت در شب های پر اندوه تنهایی، خاطرۀ ستاره باران حضورت در شب های یلدای من؛
منِ شیدا را مجنون ِ تو لیلی می کند؛
لیلای من... الندای من...؛
.....
؛ "من وضو با نفس خیال تو می گیرم.. و تو را می خوانم.. و به شوق فردا که تو را خواهم دید.. چشم به راه می مانم"؛

Friday, October 31, 2008

پارک سوار بیهقی

به نام او

امروز برای کاری گذارم به پارک سوار بیهقی افتاده بود... قدم که داخل محوطه گداشتم هجوم خاطره ها دیوانه ام کرد... اصلا یادم نبود که سال هاست قدم به پارک سوار نگذاشته ام... از همان آخرین شبی که کنار جدول های مسیر روی سکوها ولو شده بودیم و از شدت خستگی نای نفس کشیدن و بلندشدن نداشتیم و ساندویچ های همبرگرمان را گاز می زدیم و مدام سر وسیله ی رفتن به آن مسافرت کذایی سربسر هم می گذاشتیم و بی خیال می خندیدیم دیگر به پارک سوار نرفته بودم... ؛ همان شب های پرخاطره ای که هر 5 دقیقه یک بار وسیله سفرمان را از هواپیما به اتوبوس تغییر می دادیم... ثانیه ثانیه و سانتیمتر به سانتیمتر جاهایی که با هم رفته
بودیم جلوی چشمم مرور شد و یک دفعه تمام ذهنم پر از تو شد... پر از خاطره هایت، نگاه هایت، خنده هایت....؛
.....
.....
اما تو حتی اگر یادت هم باشد از آن شب ها و خاطره ها، اما دیگر نمی توانی خاطره هایت را با من مرور کنی... خاطره های آن شب و شب های بعدترش هم خیلی وقت بود که تمام شده بود...؛
.....
و تو حالا زیر خاک سرد آرمیده ای و به ما آدم ها که از تب و تاب های عاشقانه نفس مان تنگ می شود، یا هیجان دلدادگی شیفته و خوشبختمان می کند می خندی، و در گوش فرشته ها زمرمه می کنی: "آدم های ابله احساساتی" ... ؛
روحت شاد...؛
......
.....

Thursday, October 30, 2008

هزار و یک شب من

به نام او


الندا
دوست داشتن داستان بلندی است که تمام زیبایی و خواستنی بودنش برای این است که هرچه می خوانیم به پایانش نمی رسیم... نمی خواهیم به پایان قصه برسیم... دوست داشتن قصه ی بی پایانی است...؛
الندا
دوست داشتن از آن نوول های بلندی است که دلمان می خواهد در لحظه هایش متوقف شویم... دوست داشتن یک قصه پلیسی مرموز یا یک داستان ساده عاشقانه نیست که هیجان به پایان رساندن قصه، و خواندن عاقبت خوش یا دلگیر قهرمان های داستان، ما را با هیجان و "نفس در سینه حبس کردن" به دنبال خودش بکشاند، و جای خوشی و شیرینی آهسته خواندن و مزمزه کردن لحظه ها بگیرد... ؛
الندا
دوست داشتن، نفس کشیدن را نرم می کند... دوست داشتن، بالش نرمی است که به دل مجال می دهد تا نرم و آرام گوشه ی دلنشین ِ بالشِ نرم ِدوست داشتن بیارامد...؛
الندا
دوست داشتن یعنی لحظه ها... همین لحظه ها... ؛
دوست داشتن یعنی همین لحظه هایی که "دوستت دارم" و "دوستم داری"؛
.....
.....

Tuesday, October 28, 2008

کابوس

به نام او

تمام تنم مورمور می شود... مثل آدم هایی شده ام که یک دفعه از خواب بیدار می شوند و می بینند که تمام دور و برشان پر از آدم هایی است که نمی شناسند... پر از چیزهایی است که مال آنها نیست.... حالت آدم هایی را دارم که یک دفعه همه چیزشان را گم کرده اند... مثل آدم هایی سردرگمی می مانم که از خواب بیدار می شوند و احساس می کنند که همه لحظه های شیرین و خوبی که داشته اند مال خواب هایشان بوده، و حالا که از خواب بیدار شده اند، می بینند که هیچ اثری از آن همه شیرینی و دلنشینی نیست... خدایا ... مثل آدم های بهت زده شده ام... مثل آدم هایی که جز تلخی، طعمی را نمی شناسند و جز تیرگی رنگی را نمی بینند و تا بحال هم ندیده اند.... ؛
....
....
همه لحظه های بد ِگذشته ... همه چیزهای تلخی که در ذهن یا واقعیت به وجود آمده بود و ذره ذره ی تنم را این دوسال خراش داده بود، و بهترین لحظه ها و روزهایم را سمباده کشیده بود و دلم را خونین و مالین کرده بود، امروز مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمم رد می شد... حتی زنده تر از چیزهایی که آن روزها در ذهنم تصور کرده بودم... انگار آن لحظه های تلخ و سختی که من همه اش خیال می کردم و آرزو می کردم که فقط زاییده ذهن من باشند، امروز عین یک نوار زنده از جلوی چشمم رد می شد... بدترین و کریه ترین و سخت ترین و غیر قابل تحمل ترین چیزهایی که خیال هم نمی توانستم بکنم، در خیال هم نمی توانستم تصور کنم، عین یک فیلم زنده از جلوی چشمم رد می شود و رهایم نمی کند.. صحنه ها با آدم هایش زنده ی زنده از جلوی چشمم رد می شود.... صحنه ها زنده ی زنده جلوی چشمم اتفاق می افتد و من نمی دانم چه خاکی به سرم بریزم ... خودم را چطور از این کابوس خلاص کنم...؛
.....
.....
خدایا این دیگر چه امتحانی است... ؛
این چه امتحانی است....؛
...

Thursday, October 23, 2008

فاصله

به نام او
الندا
چندبار نوشتم و پاک کردم، هی نوشتم اما به دلم نچسبید و باز دوباره نوشتم ....؛
می دانی...؛
فقط می خواستم بگویم میان این روزهای پاییزی، وقتی که نسیم خنک پاییزی از کنار صورتم رد می شود، جای تو خیلی خالی است...؛
اگر بودی شاید فرصتی می شد که از بین بوی خوش پاییز رد شویم و مثل همیشه پر از ذوق و خوشبختی شویم که " با همیم"؛
الندا
جای بودنت اینجا خیلی خالیست
.......
.......

Wednesday, October 22, 2008

دزد بی معرفت

عضله های فکر کردنم را از دست داده ام....و از آن بدتر عضله های نوشتنم را... ؛
نمی دانم از کی ... شاید یکی از بهانه هایش همان روزی باشد که دزد نابکار قصه های غصه هایم را، یادداشت های شبانه ی حکایت دلدادگی من و الندا را، قصه دلتنگی ها و دلدادگی هایم را ربود و نمی دانم در کدام جوی این شهر به گل و لای رسوب کرده ته جوی سپرده است... نمی توانم دلتنگی بی نهایتم را به خاطر گم شدن و از دست رفتن ردپای خاطره ها و یادگارهای روز های دلدادگی پنهان کنم ... هربار که یادم می افتد که نجواهای من و الندایم میان گل و لای کدام جوی لجن گرفته این شهر، میان حصیر های فلزی کدام جوی و جاروی رفتگر محل گیر افتاده، قلبم فشرده می شود..؛
دزد بی معرفت....؛

Thursday, September 18, 2008

Elenda

به نام او

الندا .... آنقدر حرف ها دارم که برایت بگویم....؛
الندا .... دوست دارم ساعت ها وساعت ها بنشینم و برایت حرف بزنم... الندا ... گوش می کنی؟
....
....

Tuesday, September 16, 2008

جاده

به نام او

راست می گویی... گاهی آدم ها آنقدر با سرعت و به شتاب می رانند که آدم ها، و محبت ها، و اگر چیزی به نام دوستی هم بوده باشد، را هم، زیر گرد و خاک چرخ های ماشین هایشان جا می گذارند.... گاهی آنقدر به شتاب می رانند که نه فقط زمان را پشت دود و گرد و خاکی که از پشت ماشین های پر سرعت شان بلند می شود، جا می گذارند ... که حتی دست های کسانی را که برایشان دست تکان می دهند، و نگاه های منتظرشان کنار جاده را هم نمی بینند....؛
....
....
وقتی خودت را از گذشته رها می کنی، - به هر وسیله – حواست باشد که در این کندن و وانهادن، جای زخم ِ این "کندن و وانهادن" برجا نماند ... که "بد زخمی است"؛

Thursday, August 28, 2008

حرمت امامزاده

به نام او

شنیدی میگن حرمت امامزاده رو متولیش نگه می داره... مدت هاست به این نتیجه رسیدم که متولی خوبی برای امامزاده ی "خودم" نیستم... ؛

Sunday, May 25, 2008

به نام او
وای به روزی که به جای حرف های عاشقانه، اعتراض های پرگلایه بنشیند... وای به روزی که به جای نغمه ی دوستت دارم، کلام های پرخشم و دردناک زمزمه کنیم... وای به روزی که به جای نجواهای عاشقانه، دهان به فریادهای تلخ ِ پرگلایه باز شود.... وای به روزی که به جای دلتنگی های عاشقانه، دل آزردگی ها اشک را بر چشم ها جاری کنند و راه خواب را بر چشم هایمان ببندند... وای به روزی که به جای رهاشدن در خلسه یگانگی، از ترس "دو بودن" روح ها بر خود بلرزیم... وای به روزی که بترسیم نکند وادی امن عشق و یگانگی زیر پاهای نازکمان بلرزد...؛

Sunday, May 11, 2008

دلتنگی و این همه حرف برای گفتن...؛

به نام او
نمی دانی چقدر دلم برای یک کلمه نوشتن بی تاب است.. اما نمی شود ... انگار انگشت هایم یخ زده اند... انگاردیگر هیچ کلمه ای برای گفتن و نوشتن در من نیست... انگار گرمی حضور تو، تمام کلمه ها را ذوب کرده... انگار دیگر هیچ کلمه ای برای از تو گفتن نمانده ... انگار حضور سرشار تو جای نفس کشیدن برای کلمه ها نگذاشته...؛
....
....

Monday, November 26, 2007

فقط با عشق...؛

به نام او
بعضی چیزها را فقط با عشق می شود تحمل کرد، نه با صبوری
....
....

Friday, November 23, 2007

امشب را...؛

به نام او

خداوندا
اگر گناهانمان راه رحمت تو را بر ما بسته اند، اگر ضعف و درماندگی و خواستن هایمان راه کوتاه جاری شدن مرحمتت را بر ما طولانی و بلند کرده است، بر ما ببخش...؛
بر ما ببخش، و به لطف مرحمتت، و به برکت و حرمت و نعمت قطره های باران که امشب بر صورت هایمان نشست، و انگار لطافت مهربانی تو بود که وجودمان را می نواخت، آرزوهایمان را برآورده کن...؛

اگر آنقدر از تو و سادگی دور شده ایم که خیال می کنیم میان ما و تو به اندازه آسمان ها فاصله است، دست هایمان را بگیر، باز رحمتت را بر ما جاری کن، و بگذار تا صدای نزدیک ِ حضورت را بشنویم، چشم به در رحمت و مهربانیت بدوزیم، آرزوهایمان را در گوش مهربانت زمزمه کنیم و کودکانه و ساده دلانه به انتظار برآورده شدن شان بنشینیم...؛

کمکمان کن تا چشم از رحمتت برنداریم، تا بوی حضورت را بشنویم. و نوازش رحمتت سرمستمان کند...؛
...
کمکمان کن...؛
...
...

Sunday, November 18, 2007

سیم آخر...؛

به نام او

می توانم بنشینم و تا آخر عمرم غصه بخورم... و هر روز به این همه لحظه هایی فکر کنم می توانست با "تو" بگذرد، اما بی "تو" می گذرد...؛

می توانم کمی کمتر جدی باشم... کمی کمتر دور و بر دلم بپلکم... اصلا به هیچ کدام از اتفاقاتی که هر روز پیش می آید و با بیرحمی هی به یاد من می آورد که تو نیستی.. که نباید باشی فکر نکنم.. و هی مدام غصه اش را نخورم...؛

می توانم خیال کنم تو هم یک آدم معمولی هستی مثل این همه آدم معمولی ِ خوب که دور و بر من هستند... انگار نه انگار که... ؛


می توانم اصلا به اینکه "چه میشد باشد"، و "چه دوست دارم باشد"، و "چه نباید باشد" کاری
نداشته باشم.. اصلا انگار نه انگار که بعضی روزها این همه رنگین کمانی اند...؛

می توانم بی خیال همه چیز... بی خیال خودم... بی خیال دلم.. بی خیال "تو" ام بشوم، و بروم پی ِ سرنوشت و روزهای خالی بی
تو....؛

و خیلی "می توانم" های خیالی دیگر...؛

اما عجیب است... خیلی عجیب.. من بین این همه "می توانم" عدل چسبیده ام یقه اولی را گرفته ام... و خیال ول کردن و دل کندن هم ندارم انگار... ؛

....
....

Tuesday, November 13, 2007

الکترونتیم...*؛

به نام او

به من می گه الکترونتیم... لابد فردا پس فردا کارمون به پروتون و فوتون و ایزوتون و ایزوتوپ و هگزان و متان و بنزن و ... می کشه.. والا راستش رو بخواین، من که نفهمیدم چه شباهتی بین این رفیق ما و مدارات هسته اتم وجود داره.. گفتم ببینم شما چیزی به فکرتون می رسه یا نه...؛
حالا به نظر شما من برای رو کم کنی بهش بگم " پوزیترونتیم... یا مثلا نوکلئونتیم... یا پروتونتیم... یا اصلا فوترونتیم... "؛
*
تیتر، ایده ی مشترکه...؛

Thursday, November 08, 2007

بهانه

به نام او

بودنت بهانه دل باختگی است و حضورت شمیم دلنشین عشق و مهربانی...؛
...
صمیمیت نگاهت بهانه یگانگی و هم کلامی و همراهی است...؛
تا ابد می شود ماند و به بهانه ی صمیمی ِ حضورت از همه ی دلتنگی ها عبور کرد؛
....
....

Wednesday, November 07, 2007

اگه یه روزی...؛

به نام او

اگه یه روزی دیگه نه احساس یکی بودنی وجود داشت، نه انتظاری، و نه توقعی برای هم نفس موندن...؛
اگه یه روزی دیگه نه میلی به صداقت و راست گفتن وجود داشت، نه انتظاری برای راست شنیدن...؛
اگه یه روز همه چی اونقدر عوض شد که دیگه هیچ شکلی نداشت، که دیگه اسمش عشق نبود، که دیگه دلدادگی نبود، که دیگه هم نفسی و هم راهی و همکلامی نبود؛
دنبال دلیلش نگرد.. ؛
دلیلش همین جاست، همین نزدیکی، تو دل ما...؛
دلیلش همین جا توی دل های ماست، توی دل های مائی که گاهی از یه راه دیگه ای می ریم که راه هم کلامی و هم نفسی نیست...؛
...
...

Friday, November 02, 2007

کم صداقتی...؛


به نام او

کم صداقتی اونقدر یواش یواش ریشه های "توی دل ریشه کرده" ی عشق و دلدادگی رو می جوه که یه روزی همه چی عین یه بنای بی ریشه فرو می ریزه...؛

کم صداقتی عین موریانه میمونه...؛

کم صداقتی اونقدر یواش یواش روح دلدادگی رو می جوه که دل های پر احساس ما، دل های عاشق ما، اون بنای در حال فروریختن را با خونه ی پر نور و پر طراوت عشق و دلدادگی اشتباه می گیره... و تا وقتی فرو نریزه نمی فهمیم که کم صداقتی چقدر بد و بی رحم ریشه های عشق و اعتماد رو جویده ...؛

می دونی؟!!! این فقط "ما" هستیم که می تونیم اجازه ندیم این بنا بریزه....فقط ما...؛

Wednesday, October 31, 2007

رنگ ها و ...؛

به نام او
عزیزترین ستاره شب های زندگی؛
بوی حضور تو، بوی مهربانی ات، عجیب شبیه رنگ مهربانی خداست...؛
بی رنگ و بی ریا، بی شائبه و بی نهایت، و همچون دریای مرحمتش، زلال و پر نور و درخشان و بی منتها...؛

انتظار شیرین و دلنوازی ست، که شب های مهتابی عمر من، غرق در لذت حضور مهربان تو، هر شامگاه را به صبح می رسانند... ؛
چه شب های دل نشینی است...؛

Thursday, October 18, 2007

این عاشقانه های آرام...؛

به نام او

خدایا! این چه امتحانی است که من باید از بین "دل"م و "قبولی" ام یکی را انتخاب کنم... این چه امتحانی است که برای قبول شدن باید قبل از پرکردن ورقه های امتحان، اول "دل" را پاره پاره کرد، بعد" امتحان" را شروع کرد... و بعد چطور می شود با "دل" له شده، با "دل" آزرده و اشک آلود سر را بالا گرفت و با نمره ی ناپلئونی از جلسه امتحان بیرون آمد... ؛ این چه امتحانی است ...؛

چرا این روزهای سخت امتحان تمام نمی شود؟!؛
ماه هاست که هی می نویسم... هی پاک می کنم.... دوباره می نویسم ... باز پاک می کنم... مدام غلط می نویسم.... هی ورقه هایم تمام می شود.. باز ورقه جدید می گیرم... ورقه را تا آخر سیاه می کنم، همه سوال ها را جواب می دهم، بعد می بینم که سوالات یک امتحان دیگر را جواب داده ام و باز باید سوال ها را از اول جواب بدهم...؛
همین روزهاست که صدائی بگوید: "وقتت تمام شد... ورقه ات را تحویل بده... "؛
...
من اضطراب دارم.. خیال می کنم هنوز هیچ کدام از سوال های امتحانم را جواب نداده ام... خیال می کنم همه ی سوال ها را غلط جواب داده ام.... نگرانم... خیلی...؛

Friday, October 12, 2007

اعترافات

به نام او

برای خودم
و فقط برای اینکه این روزها یادم نرود... و فقط برای اینکه یادم بماند این روزها چه آدم نفرت انگیزی شده بودم...؛
یکی دو هفته صبر کردم تا شاید کمی از این عفونت ذهنی کم شود ... اما نشد... گفتم شاید نوشتن و پست کردن این نوشته کمی از عفونت ذهن من کم کند...؛
این پست خیلی طولانی است و البته (خیلی محرمانه)؛

"خداوند ستار العیوب است... اما خودمان که می دانیم گاهی اوقات چه موجودات چندش آوری می شویم... نمی دانیم؟!!"؛
....
....


مهر امسال دوازده سال شد که من قدم به این شهر گذاشته ام... یا بهتر است بگویم مهر امسال دوازده سال از روزی که من تصمیم گرفتم – به قول امروزی ها - مستقل شوم، می گذرد... دوازده سال از روزهایی که من تصمیم گرفتم خودم را، و توانایی هایم را محک بزنم، و بیازمایم می گذرد... دوازده سال از روزهایی که من می خواستم ببینم چقدر می توانم خودم را از چیزهایی که قدرت رفتن را از من می گرفت، جدا کنم می گذرد...

تصمیم آسانی نبود... شاید حتی کمی هم جسارت می خواست... کمی کله شقی و بی گدار به آب زدن... هر تغییری کمی جسارت می خواهد... باید همه ی وابستگی ها را فراموش می کردم، و ندیده می گرفتم... اگر کمی تعلل می کردم، باخته بودم... باید روزهایی را پیش رو می دیدم و تجربه می کردم که هیچ کس کنارم نیست... وگرنه نمی توانستم تصمیم بگیرم... اتفاقا من هم همین را می خواستم... از وابستگی به تنگ آمده بودم... وابستگی و حتی دلبستگی زنجیر پاهایم شده بود... داشت خفه ام می کرد... اعتمادم نابود شده بود... به اندازه سنی که داشتم و به اندازه بچه سوسول بودنم بدترین بدها را دیده بودم... خودم را باخته بودم... دیگر تنهایی جرات یک نفس کشیدن را هم نداشتم... کلافه شده بودم... از "دوست نداشته شدن" و "از دست دادن" می ترسیدم و هر روز برایم برزخ شده بود...؛

نتیجه اش هم همین شد که هست: دوازده سال تنهایی و دلتنگی... دوازده سال روز های خوب و بد... دوازده سال تجربه های تلخ و شیرین... دوازده سال حرف زدن با دیوارها و برای مدت های مدید از هم صحبتی، از هم کلامی، از عشق ورزی، از وابستگی، و از دلبستگی گریختن؛
...
اگر من دوازده سال پیش بنه کن نکرده بودم، تردیدی نیست که باز هم روزهای تلخ و شیرین زندگیم زیاد بود.. اما می دانید.. راستش را بخواهید وقتی که آدم یک جورایی پل های پشت سرش را خراب می کند، و می رود که کاری تازه بکند، کمی جهت حرکتش را تغییر بدهد و چه بسا که به قول این "کلیشه ای ها "بخواهد کمی خلاف جهتی که تا حالا حرکت می کرده حرکت کند، تلخی و شیرینی هم یک طعم دیگری پیدا می کند... این جور وقت ها تلخی زندگی کمی بیشتر و شیرینی اش کمی زننده تر می شود.. این را کسانی که این جور روزها و این جور زندگی را مزمزه کرده اند، خوب می فهمند...؛

وقتی که با جمع زندگی می کنی، حالا هرچقدر هم که تو، خلوت خودت را داشته باشی، اما انگار یک جوری شیرینی روزها و تلخی لحظه های تو، بین تو و همه ی کسانی که دور و برت هستند تقسیم می شود... اما وقتی خودت تنهای تنها هستی، شیرینی لحظه ها بدجوری دل آدم را می زند... همچنان که تلخی روزها هم بدجوری دمار از روزگار آدم در می آورد.. وقتی مزه ها را خودت ناچاری تنهای تنها بچشی، مزه ها کمی بیشتر از حد معمول تند و زننده و حتی گاهی گزنده اند...؛

حالا اگر به این تلخی و شیرینی روزها، چاشنی مریضی و درد و دلتنگی و بی حوصلگی و فشارهای تمام نشدنی زندگی و تلخی های روزمره و معمولی زندگی -که برای همه هست- و غیره هم اضافه شود که دیگر نور علی نور می شود... آنوقت بعضی از روزها خیال می کنی زندگی پایش را گذاشته بیخ گلویت و حالا حالاها هم قصد برداشتن ندارد.. این جور وقت ها زندگی چنان به مرگ می گیرد که تو با رضایت تمام به تب راضی می شوی... این جور وقت ها با شنیدن یک عبارت توهین آمیز حتی از یک رهگذر توی خیابان، نفست چنان تنگ می شود که خیال می کنی همین الان باید بروی و خودت را از شر این زندگی جهنمی خلاص کنی.. باور کنید تقصیر بی طاقتی و کم حوصلگی ِ ذاتی نیست... مُدام طعم های تند را چشیدن آدم را کم صبر و بی حوصله و کم طاقت می کند...؛

بگذریم...؛

شاید به خاطر همین کم حوصلگی و کم طاقتی است که گاهی هم فکرهای مسمومی می آیند و در مغز خانه می کنند، و مغز را دچار عفونت حاد می کنند...؛

من هم این روزها مغزم کمی دچار عفونت شده... و فقط برای این می نویسم که این عفونت آزارم می دهد... بدجوری هم آزارم می دهد... فقط می نویسم تا از شر این کابوس لعنتی خلاص شوم... فقط برای این می نویسم که دلم می خواهد یک جوری از سرم بیرون بکشانمشان... می خواهم شرشان را از سرم کم کنم... فقط برای این می نویسم که مثل خوره به جان اعتمادم افتاده و دارند لهم می کند... "اعتماد"م را دارند آب می کند؛

اعتماد تنها چیزی بود که در این عالم مرا روی پا نگه می داشت... تنها چیزی بود که مرا به آدم ها پیوند می زد... تنها چیزی بود که باعث می شد همیشه نگاهم اول مهربانی نگاه ها را ببیند، بعد چشم هایشان را... و حالا من تنها مایملکم را دارم از دست می دهم... اعتماد را... و حالا که اعتمادم مدام کمرنگ می شود و به جایش بی اعتمادی می نشیند، احساس می کنم همان ته مانده ی مهربانی را که ته نگاهم مانده بود و به خاطرش به عالم و آدم فخر می فروختم هم مدام دارد بیرنگ و بیرنگ تر می شود... دارم از آدم ها متنفر می شوم... و من می ترسم... از این نفرت می ترسم... از این حالت متنفرم... از این که فکر کنم آدم بدی شده ام به خودم می لرزم... از این که فکر کنم انگار دیگر آدم های دور و برم را دوست ندارم وحشت می کنم... از این که احساس کنم آدم های دور و برم آدم های دوست داشتنی نیستند وحشت می کنم... مثل کابوس می ماند؛

یک صدایی مدام توی گوشم وزوز می کند: زندگی حق بعضی ها را
بیشتر و حق بعضی ها را کمتر می دهد... زندگی به بعضی ها را تا دلش می خواهد می بخشد و در عوض حق بعضی ها را هم کف دستشان می گذارد... این، توی صفحه زندگی شان نوشته شده... منظورم تقدیر و سرنوشت و لوح محفوظ و این جور مفاهیم ماوراء الطبیعه نیست. منظورم دقیقا بدشانسی و لج کردن زندگی با بعضی هاست... منظورم این است که زندگی خیلی وقت ها کاری به سگ دو زدن هایمان ندارد... تا اینجایش شاید اشکالی نداشته باشد.. اما اشکال اینجاست که دوازده سال است که من آن طرف دیگر پشت بام زندگی کرده ام... دوازده سال است که من دارم سعی می کنم به خودم و به همه ثابت کنم که زندگی را، شکلش را، و شان و مرتبه اش را خودمان تعریف می کنیم... دوازده سال است که هی به خودم می گویم زندگی و آدم هایش بیش از آنچه من می بینم و می فهمم و تجربه می کنم مهربان و زیبایند...

اما حالا کم آورده ام... حالا از این طرف دیگر پشت بام افتاده ام...؛ این روزها همه اش فکر می کنم که زندگی حق مرا – شخص مرا- خیلی وقت ها کمتر از لیاقت و تلاش ها و سگ دو زدن هایم داده است... ( شاید هم درست فکر می کنم... نمی دانم...) این روزها باور کرده ام که خیلی وقت ها زندگی پایش دقیقا بیخ خرخره ی من است... چرا؟!! این را نمی دانم، هنوز نفهمیده ام که مگر زندگی با من چه پدر کشتگی دارد... این روزها همه اش یک صدایی توی گوشم وز وز می کند که بعضی ها - حداقل در زندگی شخصی و خصوصی - خیلی بیشتر از لیاقت شان نصیبشان شده ... چرا؟!! این را هم نمی دانم... اصلا نمی دانم من به دیگران چکار دارم... نمی دانم چرا مدام خودم را مقایسه می کنم... همه اش خیال می کنم که خیلی از آدم ها بدون این که اصلا به خودشان زحمتی بدهند همیشه کسانی را دارند که همه چیز را حاضر و آماده کف دستشان می گذارند، و تازه آنها دو قورت و نیم شان هم باقی است... بی آنکه کمی به خودشان زحمت خوب بودن بدهند... بی آنکه کمی به خود شان حتی زحمت خواستن چیزی را بدهند..؛

منظورم کسانی که در ناز و نعمت بزرگ می شوند نیست.. منظورم آدم های بیعار و بی خیالی است که همیشه چند نفری برای سرویس دادن دور و برشان دارند... این سرویس دهنده ها ممکن است شوهر شان باشد، یا زن شان، یا پدر مادرشان .. یا هرکس دیگر... منظورم آدم هایی هستند که آنقدر بی خیال و بی عار هستند که افراد دور و برشان برای اینکه کمی از بیعاری محیط دور و برشان کم کنند شروع می کنند به سرویس دادن و فراهم کردن لحظه ها و روزهای خوب و شیرین برای این علیا مخدره ها و عالیجناب ها تا شاید کمی از بی رنگی روزها کم کنند... من به آنها حسودی می کنم...؛

من به کسانی که اصلا چیزی به نام رنگ را نمی شناسند تا بگویند که دوست دارند زندگی شان چه رنگی باشد- این را در گفته هایشان به روشنی اظهار می کنند- اما همیشه کسانی را دارند که روزهایشان برای شان را رنگ آمیزی می کنند حسودی می کنم... ؛

دوازده سال است در ان طرف دیگر بام، خیال می کنم از هیچ کس نباید چیزی بخواهم یا انتظاری داشته باشم... دوازده سال است که برای هر خواستنی به خودم نهیب می زنم مگرمالمیلکت را به مردم سپرده ای که از آنها طلبکاری ... دوازده سال است که حق هیچ خواستنی را برای خودم به رسمیت نمی شناسم... هربار که می خواهم کمی از زندگی گله کنم یک نفر نهیب می زد که خجالت نمی کشی.. این همه نعمت دور و بر توست... این همه چیز.. این همه دارایی، این همه...؛

اما حالا دیگر نمی خواهم ادامه بدهم... دیگر نمی خواهم سپاسگزار چیزهایی باشم که ندارم... دیگر نمی خواهم به خاطر چیزهایی که ندارم خوشحال باشم...؛ نمی خواهم به خاطر همه چیزهایی که ندارم عصبانی و آزرده نباشم...؛

دوازده سال است هروقت که از دست کسی دلخور و دلگیر می شوم به خودم نهیب می زنم که بی توجهی اش از سر کم محبتی نیست... بعد هزار تا صغری کبری برای خودم می چیدم و تمام کارهای خوب و مهربانی های کرده و نکرده اش را به رخ خودم می کشیدم تا به خودم ثابت کنم که او بیش از آنچه که نشان می دهد مهربان است... به فکر من است.. من را دوست دارد... صبح تا شب برای شان کلاس های باز پروری تخیلی می گذاشتم تا ثابت کنم که آدم ها چقدر خوب و مهربان و متوجه هستند... حالا اما دیگر خسته شده ام... از این کلاس های باز پروری خسته شده ام... از این جلسه های مشاوره ی تک نفره خسته شده ام... ؛

دوازده سال است که خودم را عادت داده بودم که هروقت از دست کسی دلخور می شوم یک محاکمه سریع صحرایی برای خودم برپا کنم که: خجالت بکش ... این آدم این همه دوستت دارد.. این همه به فکر توست... این همه به تو مهربانی می کند.. حالا با یک ریگ کوچکی که به کفشت رفته خجالت نمی کشی که همه کارهای خوبش را فراموش می کنی.. خجالت نمی کشی که این قدر خودخواهی.. خجالت نمی کشی که این قدر بی چشم و رو هستی...؛ خجالت نمی کشی که چشمت را به روی آن همه مهربانی می بندی و از دستش دلخور می شوی...؛

دلم برای خودم می سوزد.. دوازده سال است از ترس این که مبادا کسانی را که دوست دارم از دست بدهم، از ترس اینکه مبادا از من برنجند، از ترس اینکه مبادا ترکم کنند، از ترس اینکه مبادا چیزهایی را که دارم و دوستشان دارم از دست بدهم هر روز و هر روز و هر روز محاکمه هایی برپا می کنم که قاضی و متهم و محکوم فقط خودم هستم... فقط خودم...؛

حالا از آن طرف دیگر پشت بام افتاده ام... ؛
حالا تصور می کنم که بعضی وقت ها آدم ها خیلی بدتر از آن چیزی که ما تصور می کنیم هستند.. مهم نیست که چکاره ی تو هستند ... مادرت.. پدرت... برادرت .. دوستت... عزیزت... عشقت...فامیلت... مهم نیست که چقدر دوستت دارند... بعضی وقت ها حتی خیلی دوستت دارند... مهم این است که بعضی وقت ها آدم ها خیلی بد می شوند... خیلی بد... و به اندازه سر سوزنی حاضر نیستند که مراعات تو را بکنند... بعضی وقت ها که خیلی نیاز داری حتی از یک "دوستت دارم" ساده دریغ می کنند...از یک دیدار ساده... یا از یک زحمت کوچک به خودشان دادن برای دیدن تو، یا انجام دادن کاری که فقط برای تو باشد، یا چیزی را فقط برای تو خواستن آن هم وقتی که برای هیچ کس دیگر جز تو بهره ای ندارد... یا تلاشی کوچک برای خوشحال کردن تو ولو به اندازه ی اینکه به بهانه ای به تو بگویند که همیشه به یادت هستند حتی اگر حالت خوب ِ خوب باشد... یا یک احوالپرسی ساده .. یا گاهی تسکین دادنت حتی وقتی که مریض نیستی.. ؛

حالا همه اش خیال می کنم که آدم های دور و برم هیچ علاقه ای به اینکه کمی از خودشان مایه بگذارند ندارند... همه اش خیال می کنم که آدم های دور و برم فقط به فکر خودشان هستند و همه چیز را فقط برای خودشان می خواهند... آدم ها را و از جمله مرا فقط برای این می خواهند که باری از دوششان بر می دارند.. فرقی هم نمی کند که این بار عاطفی باشد یا بار مالی یا کاری ... خیال می کنم که رابطه نزدیکان و عزیزان ما با ما فقط یک رابطه ی کامل مبادله ای است... فقط برای اینکه نیازهای عاطفی و روحی و کاری شان با تو ارضا می شود... ؛

حالا که این طرف دیگر پشت بام هستم، مدام به خودم می گویم.. به درک... رفتند که رفتند .. چه اهمیت دارد که بمانند یا بروند ... رفتند که رفتند... این صدا باز وزوز می کند که خب بر فرض هم که ترکم کردند، بر فرض هم که تو را گذاشتند و رفتند... مگر چه می شود... ؛ اگر لیاقت تو را داشتند می ماندند...؛

(لیاقت... خنده دار است ... اصلا من مگر کی هستم که بتوانم تشخیص بدهم لیاقت دارم یا ندارم...)؛

فکر مسموم و مغز عفونی من این روزها احساس می کند آدم هایی که بد نیستند... آدم هایی که بدی نمی کنند، کسانی که مراعات دیگران را می کنند، از جیبشان رفته است، حماقت کرده اند. وقتی که می توانند خیلی بد و نفرت انگیز زندگی کنند، وقتی که می توانند بی آنکه رعایت حال کسی را بکنند هرکاری خودشان دلشان می خواهد انجام بدهند، بعد با یک "ببخشید" ساده همه چیز را تمام کنند، و همه چیز را فیصله بدهند... بهتر این است که این کار را بکنند... اگر کمی مومن هم باشند که با یک توبه همه چیز تمام می شود... بی خیال حق الناس... وقتی که می شود اینقدر راحت گناه کرد و بعد توبه کرد... وقتی که می شود به این راحتی هرکاری که دلت می خواهد انجام بدهی بعد هم خیلی راحت بگویی "ببخشید"... هرکار شری که دوست داری انجام بدهی بعد خیلی راحت بگویی اشتباه کردم... نفهمیدم... و مدام این کار را تکرار کنی... خب این روزها فکر می کنم آدم هایی که این کار را نمی کنند احمق هستند...؛

این روزها از ته دلم آرزو می کردم که کاش من هم یکی از این آدم ها بودم..؛

بد شده ام.... خیلی بد...؛

Wednesday, October 03, 2007

یازدهم مهر

به نام او



نوشته بود: "... خیال می کنم زندگی در این شهر بی تو بر من سخت و سنگین خواهد گذشت"؛

نوشته بود: " ... من از این شهر می گریزم تا دیگر دیوارهایش هم تو را به یاد من نیاورد"؛

نوشته بود: " ... من از شهری که با همه وجود دوستش داشتم می روم.. خاطره هایم را پشت سر می گذارم... خاطره های تلخ و شیرینش را در تک تک کوچه هایش دفن می کنم و می روم"؛

نوشته بود: "... می روم تا یاد بگیرم که بی مهر، بی عشق، خالی از عاطفه، خالی از محبت، با دروغ و دورنگی و ریا زندگی کنم"؛

نوشته بود: "... آسوده باش.. دیگر حتی سایه مرا هم بر دیوارهای این شهر نخواهی دید، دیگر حتی دیداری تصادفی در خیابان نگاه های مان را آشفته نخواهد کرد..."؛

نوشته بود: " ... زندگی چیزی بیش از یک لیوان آب خنک برای عطش تنهایی، و کمی آسوده سر بر بالش "یکی شدن" گذاشتن نیست، کاش این را می فهمیدی"؛
....
و مشتی جمله های تکراری و کلیشه ای دیگر...؛


امروز ساعت 10 شب درست دوازده سال است که من بی خیال چشم های پر اشک مادرم و نگاه مضطرب پدرم شدم و برای ماندن، قدم به این شهر پر هیاهو گذاشتم ....؛

و هنوز که هنوز است یاد نگرفته ام که .... بگذریم....؛

سالگشت آمدنم مبارک :) ؛

Tuesday, October 02, 2007

این شب های قدر...؛


به نام او


خدایا یاری و همراهی کن...؛
خدایا در این برهوت ترسناک بی اعتمادی و دروغ و ریا، میان این همه تنهایی و نگرانی و بی صبری و دلهره و آزردگی، میان این همه زشتی و نا زیبایی غریب زندگی، بمان و همراهی کن...؛
خداوندا یاری کن تا سوسوی نور و امید و عشق، طعم شیرین زیبایی و مهربانی و عشق همچنان جاوید بماند... بماند و تن های خسته و آزرده مان را آرام کند، بماند و دل آراممان کند...؛

خدایا بمان و یاری و همراهی کن...؛

Monday, October 01, 2007

نبودنت...؛

به نام او

اگر می دانستی وقتی که نیستی حضورت چقدر همه جا را معطر و شیرین می کند... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر بوی حضورت همه جا می پیچد... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر حضورت بی ریا و بی پرده در برابر من است... اگر می دانستی وقتی که نیستی چقدر بی واسطه حضور داری... بی واسطه ی تنت...؛

اگر شیرینی نبودنت را دیده بودی، چشیده بودی... به نبودنت حسودی می کردی...؛

Sunday, September 30, 2007

مهرگان سرزمین ِ من...؛

به نام او

باز بوی پاییز می آید ... باز این بوی خشکی برگ ها و نسیم، مرا مست ِ مست می کند...؛

بوی پاییز که می آید، نمی دانم چرا.. اما من احساس سرزندگی و نشاط می کنم...؛
سال هاست دم پاییز که می شود این ترس و دلتنگی توی گلو می نشیند که چه سخت است اگر سالی بیاید و برای من، بوی پاییز با بوی این خاک و این سرزمین در هم نیامیزد...؛

من بوی پاییز این شهر را دوست دارم... خنکی و سردی اش مرا جلا می دهد.. تازه ام می کند...و خیال می کنم مهرگان در هیچ کجای عالم، بوی مهرگان سرزمین مرا نمی دهد...؛

خوشحالم که امسال هم باز این بوی دل انگیز در جان من نشست...؛ اما می ترسم که این آخرین پاییز باشد...؛


انگار من تمام طول سال، دلتنگ خنکی ِ اول پاییزم... دلتنگ سردی دلنشین ِ پاییز ....؛
و خنکی این نسیم سر و صورت را عجب صفایی می دهد...؛
....
....

Tuesday, September 25, 2007

و اما دروغ...؛

به نام او


یکی نیست به من بگه: بابا... بچه... تو که جنبه نداری.... ظرفیت نداری... تحملشو نداری....عادت داری که هی گیر بدی... چرا می شینی شونصد ساعت برنامه تلویزیون نگاه میکنی که هی حرص بخوری... هی به خودت و تلویزیون بد و بیراه بگی... مگه نذر داری؟!! مجبوری؟!! موظفیته؟!!؛

اما راستش دست خودم نیست... حالم داره از همه شون به هم می خوره... سریال ها رو می گم... نه به خاطر اینکه آبکی و الکی کش دار و فاقد جنبه های هنری و بازیگری قوی هستند، یا به خاطر اینکه تکراری اند، موضوعاتشون تکراریه، و آخر داستان معلومه. یه نفر که "آدم خوبه" است، آخر داستان مزد خوبی هاشو میگیره و بقیه که "آدم بدا" هستند به جزای اعمالشون می رسند... اگه قصه فقط این بود که خوب بود... چون بعد از بی حالی روزه خیلی لازم نبود فکرم رو برای کشف ماجرا به تکاپو وادار کنم، کلی هم کیف می کردم...؛

اما حالم داره ازشون به هم می خوره به خاطر اینکه پر از دروغند... پر از بی معرفتی.... پر از نامردی... تنها وجه مشترک و البته بسیار قوی سه تا سریال نیم ساعته که هرشب بعد از افطار از سه شبکه سراسری تلویزیون پخش میشه فقط دروغ و بی معرفتی و نامردیه... بچه به باباش دروغ می گه (میوه ممنوعه؛ جلال به حاج آقا فتوحی)؛ داماد سر پدرزنش رو کلاه می ذاره ( یک وجب خاک؛ آقا داماد به پدرزن)... باباهه به دخترش دروغ می گه ( اغما؛ دکتر پژوهان به پری).... دختره می زنه به سیم آخر و به خاطر اینکه عاشق یه آدم خیلی مومن و هنرمند و باخدا شده، فاتحه هرچی پدر و مادر و محبت و احترامه می خونه (میوه ممنوعه؛ غزاله) ... جالبیش اینه که همه شون هم مومن و باخدا هستند... برام سوال پیش اومده نکنه این سریال ها رو ایادی استکبار برای به لجن کشیدن ایمان و معرفت و آدم های مومن و با خدا ساختن تا ثابت کنن: ببینین این همون مومن هایی هستند که براشون این همه احترام قائل هستین، سنگشون رو به سینه می زنین...؛

جالبیش اینکه تو هیچ کدوم از سریال ها هم دروغ گفتن اصلا کار بدی نیست.. فقط بستگی به این داره که برای چی داری دروغ میگی... اگه بخوای از یه فسادی جلوگیری کنی، نه تنها بد نیست بلکه حتی واجبه که انجامش بدی ... ولو اینکه آدم وارسته ای مثل الیاس باشی که به کمک دعا تونسته باشی تومور تو سرت رو محو و نابود کرده باشی.... اما هیچ اشکالی نداره که به خاطر اینکه تیم پزشکا فکر نکنن آقای دکتر پژوهان دیوونه شده و اسکیزوفرنی داره، به آقای پروفسور توصیه کنه که دروغ بگه (اغما)...؛
بنده خدا فیلمنامه نویس می تونست یه جوری فیلمنامه رو بنویسه که اصلا لازم به بیان چیزی نباشه که طرف مجبور شه دروغ بگه اما ظاهرا دروغ اونقدر عادی یه که براشون مهم نیست که تو سریالشون دروغ نگن...؛
....
حاج آقاهه نماز شبش ترک نمی شه، اما یه بار دروغ که عیبی نداره... خانومش می پرسه چرا رفتی کوه؟! خیلی راحت می گه... من که نمی خواستم برم... اونقدر دوستم اصرار کرد که مجبور شدم برم (میوه ممنوعه)...؛

نوه به مادر بزرگش دروغ می گه عین آب خوردن (باز هم میوه ممنوعه)؛ به مادربزرگش میگه: " بابا رفته کیش، از اونجام می خواد بره چابهار... بعدش هم میره بندر عباس"؛ چرا؟: چون مادر بزرگش پیره ... گناه داره .. اگه بفهمه پسر نازنینش مفقود شده حتما سکته می کنه... پس عیبی نداره دروغ بگه...؛
...

نامزده به دختری که دوسش داره دروغ می گه (میوه ممنوعه)، چرا؟!! چون باید مشکل آقای کارخونه دار برطرف بشه...؛

نوه به پدربزرگش دروغ میگه، الکی میگه مریضه... چرا؟!! چون دوست پسرش رو خیلی دوست داره، به خاطر عشقش مجبوره(یک وجب خاک)...؛

داماد سر پدرزنش رو عین آب خوردن کلاه می ذاره.. چرا؟! چون ورشکسته شده به یه میلیارد پول پدرخانومش احتیاج داره...؛

خانم مومن که خدا و پیغمبر از دهنش نمی افته به شوهر گرامیش دروغ میگه... خلاصه، همه به هم دروغ می گن...؛

جالبیش اینه که تو سه تا سریال فقط یه" آقا خوبه" هست که سرش هم بره دروغ نمی گه... اما جالب ترش اینه که هروقت این بنده ی خدا به دلیل رعایت اخلاق که معتقده هرچی بشه اون نباید دروغ بگه، واقعیت رو می گه... کاملا همه چیز مضمحل و قر و قاطی میشه... یکی سکته می کنه... مهمونی به هم می خوره... آبروریزی میشه... خودش از کار بیکار می شه... آبرو و حیثیتش تو محل می ره... چرا ؟!! چون واقعیت رو گفته... (حتی سی سال قبل هم که واقعیت رو گفته، گفتن واقعیت باعث شده یکی از اهالی محل به عشقش نرسه، و تا حالا کینه به دل بگیره...)؛

خلاصه تو کل سه تا سریال فقط یه آدم کاملا خوب وجود داره که اون هم آخر ابلهاست...؛

تازه تو این سریال یه نکته خیلی جالب اخلاقی دیگه هم هست.. اونم اینکه اگه باباتون پول نداشت و همون پول کمی رو هم که داشت مدام به
کسایی می داد که بهش نیاز دارند، دخترش، پسرش، حتی خانومش می تونند مدام تحقیرش کنند، خوردش کنند، بی پولیش رو تو سرش
بزنن...؛

یه" آقا خوبه" هست... یه حاج آقا .. که خیلی دست به خیره، و اصلا همه اش دنبال یه بهانه ای می گرده که میلیاردها پولش رو خیرات کنه، و کار مردم رو راه بندازه .. اما درست یه موقعی که خیلی داره برای خدا کار می کنه، و داره با پرداخت قرض های چند صد میلیون تومنی یه کارخونه دار بدبخت ورشکسته اون رو نجات می ده، شیطون دست به کار می شه و "وسواس الخناس" و ... عاشق دختر کارخونه داره که جای نوه شه میشه، وسوسه شیطان و مابقی قضایا...؛

انگاری هیچکس پیدا نمی شه که بتونه یه کار خوب رو تا تهش بره... (تازه این شاهکار آقای حسن فتحیه که باز صد رحمت به سریال اون)؛
...
...
واقعا زندگی ما به همین کریهی و زشتی و پر دروغی یه؟" که سریال های ایرانی برای رئال بودن مجبورند روابط انسانی رو اینقدر بد ترکیب و نفرت انگیز نشون بدن....؛

نمی دونم شاید من دروغ گفتن زیادی برام تابوست که این جوری غیرتی شدم... شاید هم دروغ گفتن این قدر ها هم بد نیست... نمی دونم... چی بگم والا...؛